أحمد بن محمد بن زيد الطوسي

406

جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )

كن تا مگر خداى « 1 » تعالى مرا فرزندى دهد - و اين قصه به اول گفتيم « 2 » - او دعا كرد جبرئيل آمد « 3 » در يك آستين بشارت داشت « 4 » ، و در ديگر مصيبت « 5 » : بيت اى هرك براى ما ببخشد در مى * در دار بقاى ما بباشد علمى ور هيچ همى بدل درآيد ندمى * من گرد خطاهاش در آرم قلمى « 6 » سيم « 7 » جبرئيل « 8 » بود كى « 9 » شب در زندان « 10 » بسلام يوسف آمد ، در يك آستين شادى داشت ، و در ديگر « 11 » مصيبت . و آن چنان بود كى « 12 » ساقى را از زندان بيرون « 13 » بردند . زليخا كس فرستاد تا از حال يوسف خبر پرسد . ساقى گفت : يوسف در زندان است ، و سلوت‌دهندهء زندانيان است ، و كليد زندان بدست اوست « 14 » . خواهد درشود ، و خواهد بيرون آيد « 15 » . پيران را دعوت مىكند ، و جوانان را پند مىدهد « 16 » ، تعبير خوابها مىكند . زليخا چون اين بشنيد ، غم يوسفش تازه گشت . برنشست و بدان باغ شد كى در همسايگى زندان بود ، و زندان‌بان را بخواند و گفت : من اين غلام عبرى « 17 » را به تو سپردم تا وى را به بند و غل دارى ، و برهنه و گرسنه « 18 » دارى . تو او را بند برداشته‌اى و بمراد خويش « 19 » بگذاشته‌اى ؟ گفت : يا كدبانو ببند « 20 » كسى را دارند كى « 21 » بگريزد ، و او گريز پا نيست .

--> ( 1 ) - ملك ( 2 ) - از « و اين قصه . . . » ندارد ( 3 ) - بيامد و او را ( 4 ) - داد ( 5 ) - + داد اما بشارت آن بود كه گفت يا نبىاللّه ملك تعالى دعاء تو بشنيد و گفت با وى بگو كى ملك تعالى مىگويد كى ترا فرزندى دهم شايسته و بايسته و مصيبت آن بود كى شب عروسى آن فرزند را اجل برسد و اين حكايت در فصل پنجم از كتاب گفته‌ايم ( 6 ) - از « بيت . . . » ندارد ( 7 ) - سوم آن ( 8 ) - « جبرئيل » ندارد ( 9 ) - + جبرئيل ( 10 ) - « در زندان » ندارد ( 11 ) - يك آستين ( 12 ) - + چون ( 13 ) - بدر ( 14 ) - وى است ( 15 ) - + بيماران را تعهد مىكند ، مسترشدان را پند ( 16 ) - از « پيران را دعوت . . . » ندارد ( 17 ) - كنعانى ( 18 ) - گرسنه‌اش ( 19 ) - خودش ( 20 ) - « ببند » ندارد ( 21 ) - + او